تبليغاتX
ماه يخي
  نويسنده سبحان 
سلام دوباره اومدم

چیزی واسه آپ کردن نداشتم فقط عکسی که امروز گرفتم و براتون گذاشتم .

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 10:49 بعد از ظهر | 

ایران من ایران من
  نويسنده نازی 
do3i0grkf8ollq2uuzus.jpg

کی میگه ایران ما شبیه گربه ست؟؟؟؟

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 5:10 قبل از ظهر | 

زندان
  نويسنده نازی 
 

  صـبـر سنگ : روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز گفتم لیک با اندوه و با تردید روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا می کُشت باز زندانبان خود بودم آن منٍ دیوانه ی عاصی در درونم هایهو می کرد مشت بر دیوارها می کوفت روزنی را جستجو می کرد در درونم راه می پیمود همچو روحی در شــبســـتانی بر درونم سایه می افکند همچو ابری بر بیابانی می شنیدم نیمه شب در خواب هایهای گریه هایش را در صدایم گوش می کردم درد سیال صدایش را شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی در میان گری

 

2 نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:2 قبل از ظهر | 

باز باران...!
  نويسنده سمیه 

hmmgrhxxjhb3xd8hm537.jpg

دوستانم مي‌دانند که من آرزوهاي بزرگم را به باد سپرده‌ام، اما گه گاهي که آرزوهاي کوچکي سر بر مي‌آورند، چه زود برآورده مي‌شود!
مثل آرزوي خوردن تمشک‌هاي آخر تابستان از روي بوته‌هاي پر از خار!
مثل به ياد آوردن تمام شعرهاي کتاب‌هاي دبستان که بي‌نهايت دوستشان داشتم و دارم.
چند هفته پيش که زير باران از خانه بيرون زده بودم، ياد شعر باز باران کتاب چهارم دبستان افتادم. زير لب زمزمه‌اش مي‌کردم، اما شعر را يک بيت در ميان و نامنظم به ياد مي‌آوردم، يک آن آرزو کردم کاش تنها يک بار ديگر آن شعرهاي قشنگ را پيدا مي‌کردم تا براي هميشه داشته باشم‌شان!
خواهر کوچکم امسال کلاس چهارم است، از مدرسه که با کتاب‌هاي نو برگشت؛ با شوق کتاب‌هايش را ورق زدم، مثل کودکي که از ذوق داشتن کتاب نو خوابم نمي‌برد... به عادت هميشگي کتاب فارسي را اول از همه به دست گرفتم و تمام داستان‌ها و شعرهايش را قبل از همه‌ي کلاس چهارمي‌ها خواندم.
در ميان کتاب، آرزوي کوچک من پنهان بود؛ باز باران، داستان دو کاج و رنج و گنج؛ هنوز از کتاب‌هاي دبستان حذف نشده‌اند و هنوز خاطره ساز کودکان امروز و جوانان فردا هستند.
وقتي که مي‌خواندمشان گويي تمام دنيا را داشتم، و چه کسي‌ست که بتواند انکار کند خاطرات شيرين کودکي بهترين خاطرات انسان‌اند!
اين شعرها تقديم به آنان که هنوز به دنبال روياهاي شيرين کودکي‌شان هستند.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 11:22 قبل از ظهر | 

یه شعر که خیلی دوستش دارم
  نويسنده سمیه 
بند باز

اوبند باز بود.
و اندر تمام شهر بدین پیشه او یکه تاز بود.
آرام چون پلنگ، آزاد چون نسیم
در آسمان چشم تماشاگران خویش می‌گسترید نقش، می‌آفرید سیم...

همچون عقاب قله‌نشین بلندرای، بر بند می‌نشست.
آن گاه با هزار فسوس هراس‌خیز، بر حاضران، نفس را در سینه می‌شکست.

در زیر آسمان، سرمایه‌ای نداشت به جز جان و ریسمان.
لیکن چه جان بود که سراپا خراب دل
دل، پایبند مهری بی‌پا و جان‌گسل

افسوس بر پلنگ که مهتابش عاقبت
از صخره می‌کشاندش بر دره‌ی هلاک.
اندوه بر عقاب که او را شکار خرد
از قله‌های سر به فلک می‌کشد به خاک!


یک روز روی بند، در جست و خیز بود
بر رهگذار زندگی و مرگ و نام و ننگ
با سرنوشت خویشتن، اندر ستیز بود.
دختر میان مردم دیگر نشسته بود.
یک چشمه مانده بود.
آغوش‌ها گشود و به یک پای ایستاد.
سر را بلند کرد و به سوی ستارگان با دست بوسه داد... .

فواره زد غریو تماشاگران.
صد پاره شد سکوت بلورین جایگاه.
خم گشت تا ستایش فتح و غرور را در چشم‌های دختر زیبا کند نگاه!

 

لغزید روی بند...
                    افتاد از طناب...
                   
افسوس برپلنگ...
                   اندوه بر عقاب...!

 


سیاوش کسرایی

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:18 قبل از ظهر | 

آخرین پست این ماه من
  نويسنده سبحان 
 

ما رم زیر بال و پرت بگیر

2 نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 6:35 بعد از ظهر | 

پادشاه پیر و امتحان فرزندانش
  نويسنده سبحان 
 

پادشاه پیری بود که می خواست یکی از سه پسر خود را برای سلطنت آینده انتخاب کند.روزی ، سه شاهزاده را صدا کرد و به هر سه نفر مبلغ یکسانی پول داد و از آنها خواست که قبل از عصر همین روز، چیزی بخرند و با آنها یک اتاق را پر کنند.
شاهزاده اول بسیار فکر کرد و با تمام پول برگ نیشکر خرید. اما با این برگها فقط یک سوم اتاق را پر کرد. شاهزاده دوم با این پول پوشال ارزنتر خرید .اما با این پوشال ها فقط نیمی از اتاق را پر کرد.
نزدیک بود آسمان تاریک شود.شاهزاده کوچک با دست خالی برگشت، دیگران بسیار تعجب کردند و از او پرسیدند:"تو چه خریده ای؟" او گفت در راه یک یتیم را دیدم که شمع می فروشد. همه پول را به او دادم و فقط چند شمع را خریدم. اما وقتی که شمع ها را روشن کرد، نور آنها همه اتاق را روشن کرد.

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:58 قبل از ظهر | 

دعوا نکنید زشته
  نويسنده سبحان 

 

 هیچی منظوری نداشتم از این عکسا دیدم باحاله گفتم ببینید بالاخره باید زنا یاد بگیرن از خودشون دفاع کنن یا نه؟!

Your uploaded image

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:51 قبل از ظهر | 

کارگاه نگارش به نقل از وبلاگ دوستداران حسین پناهی
  نويسنده سمیه 
  لطفا همه ی وبلاگ نویسان عزیز بخوانند و رعایت کنند!

نویسنده:محمد 

 آن‌هايی که آيين نگارش را می‌‌دانند و رعايت می‌‌کنند که هيچ. آن‌ها که می‌دانند و رعايت نمی‌کنند، می‌‌توانند هم‌چنان رعايت نکنند؛ زور که نيست. اما آن‌ها که نمی‌دانند و يا می‌‌دانسته‌اند و يادشان رفته، فکر می‌‌کنم اين مطلب گاه‌گداری، به دردشان بخورد.
این پست چند سطری آخر، که فقط کمی بيش‌تر از 10 غلط نگارشی و نقطه‌گذاری دارد! مرا واداشت تا این مطلب را آماده کنم. هر چند این مطلب فتوا يا واجب عينی نيست که اگر کسی رعايت نکند به دوزخ گرفتار شود؛ ولی رعايت نکردن‌شان فحش و لعنت می‌آورد که به‌قطع از بهشت و دوزخ دست‌به‌نقدتر است. و اما برجسته‌ترين غلط‌های مطالب مندرج در این وبلاگ بدون اين که بخواهم مته به خشخاش بگذارم با خواندن مطالب زیر مشخص می‌شود.
  


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 8:46 بعد از ظهر | 

...
  نويسنده یوری گاگارین 

سلام.خوبی.......

خوبی؟.چرا جواب نمیدی:پرسیم خوبی؟....نشنیدم..خوبیییییی؟

خوب خدا رو شکر منم خوفم.....راستش الان داشتم تو چند تا وبلاگ یه گشتی میزدم که دیدم یکی عکس چند تا پسر و دخی رو تو وبلاگش گذاشته بود و قیافه هاشونو مسخره کره بود....والا عجب ادمیه هااااااااااا.....ولی انصافا وقتی قیافه بعضی هارو میبینی اصلا کفت میبره...انگار خدا تو یه روز جمعه که وقتش ازاد بوده قیافشو با ظرافت تمام طراحی کرده و ساخته(مثل قیافه من).

.................ولی بعضی هارو وقتی میبینی انگار اخر وقت بوده و خدا جونم میخواسته بره خونشون سریع یه دماغ و چشم و... سره هم کرده وساخته که شت از اب در اومده(مثل تو)

شوخی کردم بابا....ولی بعضیا اینطوری فکر میکنن...ولی به نظرم خدا جونم انسان رو به زیباترین شکل افریده...و اینکه کسی زیبا باشه نباید به قیافش بنازه اخه قیافشو خودش بدست نیاورده که خدا بهش داده..مگه نه؟....ولی بازم بعضیا هی میرن جلو اینه و هی از قیافشون ایراد میگیرن میگن این دیگه چه دماغیه!چرا صورتم اینطوریه!و... اخه بابا اونیم که خیلی خوشگله به کجا رسیده؟؟!!!........ولی انصافا خدا جونم به همه یه چیزی داده هاااااا..به یکی زیبایی به یکی مال و منال به یکی ارامش و....قربونه خدا جونم برم...گاهی وقتا وقتی ه خدا وبه این جهانش فکر میکنم اصلا کفم میبره!خیلی خدا رو دوسش دارم ولی خیلی هم شرمندشم......

راستی میدونم بعضی از شما که الان دارین اینارو میخونین نماز نمیخونین...انصافا اینه رسمش؟!....به نظرم هر قلطی میکنین حتی اگه ادم کش هم هستین ولی نمازتون رو هم بخونین....نامردی اگه همین امروز نری حمام و نماز خوندن رو شروع نکناااااااااااا.......قول میدی از امرو شروع کنی به نماز خوندن؟....قول؟.....قول؟....ااا قول بده دیگه............قول دادیاااااااااااا............دمت گرم

2 نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:12 بعد از ظهر |