بند باز

اوبند باز بود.
و اندر تمام شهر بدین پیشه او یکه تاز بود.
آرام چون پلنگ، آزاد چون نسیم
در آسمان چشم تماشاگران خویش می‌گسترید نقش، می‌آفرید سیم...

همچون عقاب قله‌نشین بلندرای، بر بند می‌نشست.
آن گاه با هزار فسوس هراس‌خیز، بر حاضران، نفس را در سینه می‌شکست.

در زیر آسمان، سرمایه‌ای نداشت به جز جان و ریسمان.
لیکن چه جان بود که سراپا خراب دل
دل، پایبند مهری بی‌پا و جان‌گسل

افسوس بر پلنگ که مهتابش عاقبت
از صخره می‌کشاندش بر دره‌ی هلاک.
اندوه بر عقاب که او را شکار خرد
از قله‌های سر به فلک می‌کشد به خاک!


یک روز روی بند، در جست و خیز بود
بر رهگذار زندگی و مرگ و نام و ننگ
با سرنوشت خویشتن، اندر ستیز بود.
دختر میان مردم دیگر نشسته بود.
یک چشمه مانده بود.
آغوش‌ها گشود و به یک پای ایستاد.
سر را بلند کرد و به سوی ستارگان با دست بوسه داد... .

فواره زد غریو تماشاگران.
صد پاره شد سکوت بلورین جایگاه.
خم گشت تا ستایش فتح و غرور را در چشم‌های دختر زیبا کند نگاه!

 

لغزید روی بند...
                    افتاد از طناب...
                   
افسوس برپلنگ...
                   اندوه بر عقاب...!

 


سیاوش کسرایی