من یک جادوگرم...

بعضی وقتا خوبه چشماتو ببندی و توی اون تاریکی  به خودت بگی :

 

(من یک جادوگرم

 و وقتی چشمامو باز می کنم

دنیایی رو که خلق کردم

پیش روم می بینم

و من تنها من

مسئولیت کاملش رو به گردن می گیرم.)

 

بعد یواش یواش

مثل پرده ی نمایش چشماتو باز کن

و مطمئن باش

که این دنیای توست درست همون طور که خلقش کردی .

 

 

                                                                                                 یادداشت های مرد فرزانه

                                                                                                           ریچارد باخ

خطای مغز ....

خطای مغز ....

تصویر متحرک! کمی صبر کنید...





در این شکل شما سه تصویر میبینید.

تصویر وسط مشکی و تصاویر چپ و راست رنگی.

تصویر راست از راست به چپ میچرخد

و تصویر چپ از چپ به راست

نکته جالب این است که اگر تصویر مشکی وسط را

همزمان با یکی از تصاویر چپ یا راست نگاه کنید با 

همان تصویر و به همان جهت میچرخد ...



اشتباه نکنید این خطای دید نیست خطای مغز است 

همان مغزی که باورهای ما را میسازد باورهایی که دو دستی به آنها چسبیده ایم 
گاهی باورهای ذهنی ما چیزی بیشتر از عادت های فکری مان نیست .
ممنون!

شکوه ایکار

 

شکوه ایکار

 

کامیاب و نیکبخت و سبکبارند

آنان که روسپیان را عاشقند

اما من ، بازوانم از هم گسیخته اند

زیرا که ابرها را در آغوش کشیده ام

به لطف ستارگان بی همتا

درخشان در دل آسمان

چشمان سوخته ام نمی بینند

مگر خاطره های خورشید را

بیهوده مقصد و ماوای خود را

از فضا جویا شدم

لیک به زیر نگاهی آتشین

دیدم که بالهایم شکست

و سوخته از عشق به زیبایی

این افتخار والا را نخواهم داشت

که نامم را بر گردابی نهم

که قبر من خواهد شد

 

                                                       (گلهای رنج ) گزیده اشعار شارل بودلر

جعبه کفش


زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد

در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد

پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.


پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟

.پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام


مجموعه ترانه پرنده وار

سلام به همه دوستان فرا رسیدن سال جدید رو به همه شما دوستان تبریک میگیم و برای همتون آرزوی سالی خوب خوش و پر از نشاط و سلامتی آرزو میکنم.


امسال اولین مجموعه ترانه انجمن مجازی ترانه سراها منتشر شد.






در ضمن هر کسی بخواد میتونه لینک دانلود کتاب تو وبلاگش بذاره از نظر من مشکلی نداره


سر بلند باشید[تصویر: 53.gif]

فدریکو گارسیا لورکا

 

ترانه‌ی گارد سیویل

بر گرده اسبانی سیاه می‌نشینند
که نعل‌هایشان نیز سیاه است.
لکه‌های مرکب و موم
بر طول شنل‌هاشان می‌درخشد
اگر نمی‌گریند به خاطر آن است
که به جای مغز، سرب در جمجمه دارند
و روحی از چرم برقی،
...
ای شهر کولی‌ها؛
اینک گارد سیویل!
روشنایی‌های سبزت را فروکش
...
شهر آزاد از هراس
درهایش را تکثیر می‌کرد.
چهل گارد سیویل
از پی تاراج بدان درآمدند،
...
کولی‌ها به دروازه‌‌ی بیت اللحم
پناه می‌برند.
یوسف قدیس؛ پوشیده از جراحت و زخم،
دختری را به خاک می‌سپارد.
تفنگ‌های ثاقب، سراسر شب
بی‌وقفه طنین اندازند
قدیسه‌ی عذرا، برای کودکان
از آب ستارگان مدد می‌جوید.
...
رزا، دخترک کامبوریوس
می‌نالد در درگاه خانه‌اش.
پیش رویش، پستان‌های بریده شده‌ی او
بر یکی سینی قرار گرفته
و دختران دیگر دوانند
با بافه‌های گیسوانشان از پس،
در هوایی که در آن
گل سرخ‌های باروت می‌ترکد.

فدریکو گارسیا لورکا

لورکا این قصیده را بر اساس رویدادی واقعی  و حمله‌ی چهل نفر از افراد گارد سیویل به کولی‌هایی که سرگرم برگزاری مراسم شب کریسمس بودند؛ سروده است.
کولی‌ها به گمان این که گارد سیویل به حرمت شب کریسمس به آن‌ها حمله نخواهند کرد، به رقص و پای‌کوبی برخاستند.
در این شادمانی باکره‌ی مقدس و یوسف قدیس هم در هیئت کولی‌ها حضور دارند و به چشم می‌بینند که اوباش گارد سیویل پستان‌های روسا د لوس کامبوریوس را بریده‌اند.
لورکا با تصویر کردن این جنایت در حضور یوسف قدیس و قدیسه‌ی عذرا، احساسات کاتولیکی مردم را علیه گارد سیویل برانگیخته و اثری فراتر از یک شاهکار ادبی و چیزی همانند یک بیانیه‌ی اجتماعی به دست داده بود.
صفحه 254 - 256

 

این پست معرفی کتاب فدریکو گارسیا لورکاست. به قلم علی اصغر قره باغی. انتشارات ابتکار نو.

از کتاب های کم نظیری که خوانده ام. پیشنهاد می کنم از دست ندیدش!
و این سروده اش همان شعری ست که به شایعه ی قتل او توسط گارد سیویل دامن می زند... دردناک است و عمیق.

...

 

بهترین دوست من

درد زندگی میکنه ، نفس میکشه ،میخوابه با من ، من میخوابم ، نفس میکشم ، زندگی میکنم با درد

       یادش بخیر درد بچه بود منم بچه بودم با درد بازی میکردیم درد من و میکشید من درد و میکشیدم بعضی وقتا باهاش دعوام میشد بهش میگفتم برو من ازت خوش نمیاد اما اون من و خیلی دوست داشت من بقل میکرد و تو آغوشش فشار میداد و میگفت هیچ وقت تنهات نمیذارم، من با درد بزرگ شدم راستش هیچ وقت دوست خوبی واسش نبودم اما درد همیشه من و تحمل کرد و تنها نذاشت.

اتل متل یه بابا...(شعری از مرحوم سپهر به یادشهدا)

اتل متل یه بابا...


اتل متل یه بابا
دلیر و زار و  بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداكار
اتل متل بچه‌ها
كه اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ كسی روندارن
مامان بابا رو می‌خواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
باباچه مهربونه
وقتی كه از درد سر
دست می‌ذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون
فحش می‌ده به بچه‌هاش
همون وقتی كه هرچی
جلوش باشه می‌شكنه
همون وقتی كه هرچی
پیشش باشه می‌زنه
غیر خدا ومادر
هیچ‌كسی رو نداره
اون وقتی كه باباجون
موجی می‌شه دوباره

ادامه نوشته

میخ و عصبانیت:

پدری ، پسر بداخلاقی داشت که زود عصبانی می شد. یک روز پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب. روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد.


ادامه نوشته

61.1.10

عاشورای امسال هم تموم شد!

... و عزاداری دانشگاه ما هم... وقتی محرم اومد برای اولین بار به دانشگاه هنری بودن افتخار کردم... هیئت دانشگاه هنر بی نظیره!

کاش وقت داشتم تا قبل از این عاشورا شما رو به دیدن از مراسمش دعوت می کردم اما اینقدر اونجا دوس داشتنی بود که نخواستم از دستش بدم٬ حتی برای یه لحظه.

این مدت همش از صبح تا شب دانشگاه بودم... اما شما رو برای سال های بعد از الان دعوت می کنم... مراسم هر شب از ساعت ۸:۳۰ با دمام زنی شروع و ۱۲ شب با سخنرانی حاج آقا پناهیان تموم می شد... و چیزی که دانشگاه هنر رو از بقیه جاها متمایز می کنه چیدمان و هنری که وارد عزاداری شده٬ هنری که حاصل تلاش عده ی زیادی از دانشجوهاس از ماه های قبل... گرافیک محیطی و پوستر و تصویرسازی و لباس و شال های مخصوص این ماه و...

می خوام شما رو به دیدن عکسا دعوت کنم...

ادامه نوشته

یادی از پناهی

 

در انتهای هر سفر
در آينه
دار و ندار خويش را مرور می كنم...
اين خاک تيره
اين زمین
پاپوش پای خسته ام!
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام!
اما خدای دل...
در آخرين سفر
در آينه
به جز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزی نمانده است.

گم گشته ام‚ كجا
نديده ای مرا؟

 

دلم تنگش بود گفتم یکی از شعراش رو بنویسم.

یادش همیشگی.

اشعار احمد شاملو و صدای جاودانه ی فرهاد

نسل گذشته و هم نسلان ما كم و بيش با صداي فرهاد آشنايند. با صدا و ترانه هاي ماندگار او.
راستش خودم هم نمي دانستم اين شعر از سروده هاي شاملوست. تا همين چند هفته پيش و اين تجربه را با شما شريك مي شوم.
«يه شب مهتاب با صداي فرهاد و شعر احمد شاملو.»

يه شب مهتاب (شبانه)

يه شب مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو مي بره
كوچه به كوچه
باغ انگوري
باغ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا

ادامه نوشته

ظهیرالدوله و من و بچه ها

همیشه فقط یک اسم از ظهیرالدوله شنیده بودم... یک اسم که برایم جالب بود... امروزناگهانی تصمیم رفتن به آن جا را گرفتیم...

بعد از کلاس با چند تا از بچه ها که همیشه با هم موزه ها و گالری ها را دور می زنیم به سمت ایستگاه مترو امام خمینی رفتیم... بعد از آن قیطریه و بعد هم تجریش و بعد... ظهیرالدوله...

.

.

حتی فکرش را هم نمی کردم که چنین جایی باشد.... مثل تمام آدماهایی که پشت در بسته ی باغ می مانند ما بودیم و دری بسته و صدای پیرزنی از پشت آیفون... اما او بی هیچ مخالفتی در را گشود و ما وارد شدیم...

.

از حسی غریب و گنگ لبریز بود... اولش ترس و دلهره از قدمت باغ و عمارت و بعدش حس دلنشین خلوت و خلسه ی تنهایی.

دختر و پسر جوانی گوشه ای خلوت کرده بودند... آدرس مزار فروغ را که پرسیدیم به ته باغ اشاره کردند... برای پیدا کردنش زمان زیادی گذشت... چند قدمیه رهی معیری به خواب رفته بود... اما آن قدر به آن بها داده نشده بود که در نگاه اول به چشم بیاید... هر چه بود اما از مزار سهراب بهتر بود... لا اقل غریب نبود... آن جا آرامگاه بسیاری از هنرمندان است...

کنار فروغ نشستیم و با صدای خودش به شعرهایش گوش دادیم... اولین بار نبود که با شعرهایش اشک می ریختم اما امروز روز دیگری بود... حس دلبستگی و انس بیشتری با او داشتم... 

لحظاتی چند تنها سکوت بود و زمزمه ی فروغ و اشک های داغ ما...

مزارش را که آبی زدیم به سراغ دیگران هم رفتیم... بزرگان موسیقی و ادب ایران دور هم در بزمی همیشگی جمعند... و بودن در آن جا آرامشی بزرگ به من بخشید...

کسانی که زنده اند و هرگز نامشان از تاریخ ایران و گاه جهان محو نخواهد شد...

قمرالملوک وزیری- ملک شعرای بهار- ایرج میرزا- رهی معیری- روح ال.. خالقی- ابوالحسن صبا- رشید یاسمی- داریوش رفیعی...

یادشان گرامی و نامشان باقی...

یه نفر کاش کمی حال مرا می فهمید

 

کاش در کوچه ی ما حال کسی آبی بود

یه نفر کاش کمی حال مرا می فهمید

کاش میدید چه آمد به سرم

کاش میدید

روزگار چرخید، خوردم بر زمین

کاش میدید چه آمد به سرم

کاش میدید

چشم آن پنجره بارانی بود

پشت آن پنجره یک خانه خراب


کاش در کوچه ی ما حال کسی آبی بود

یه نفر کاش کمی حال مرا میفهمید

از رمق افتادم

رو به احساس بدم

چشم من ترسیده

یاد آن روز بخیر که سهراب نوشت

چشم ها را باید شست

چشمهایم را شستم

با خون دلم

جور دیگر دیدم

کاش امروز فروغ حال من را میدید

شعری از من میگفت

قاصدک کاش خبر، از دل من میبرد

کاش امروز کسی سنگها را

از دل من جمع میکرد

کاش تکرار نمی شد

لحظه ای که مرا با سنگ میزد

یک نفر کاش کمی حال مرا میفهمید

                                                       

 

                                                                 سبحان مرادی    

شعر حميد مصدق براي فروغ فرخزاد وجوابيه فروغ

 

حميد مصدق خرداد 1343"
 

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"


من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 


این و از وبلاگ یاس کپی کردم اونم از یه جا دیگه . جالب بود خودم تا حالا نخونده بودم گفتم شاید شما هم ...

 

خورشید یک ستاره است!

خورشید یک ستاره ست.
اما فقط یک ستاره نیس... ستاره ای که بدون اون هیچ مایی نیس!
آدم‌ها تا حالا به خیلی سیاره ها رفتن، گاهی فکر می‌کنم این موجود پر توقع ممکن یه روز به فکر رفتن به خورشید بیفته؟
زمین تا خورشید تنها چهار سال نوری فاصله داره... اما این چهار سال نوری یعنی یه انسان برای رسیدن به خورشید باید - یک میلیون-  سال خودش توي راه باشه؟
می دونید... آدما باید فکر فتح خورشید رو از سرشون بیرون کنن... رسیدن به خورشید انسانی رو می‌خواد که بتونه ده هزار قرن زنده بمونه یعنی عمری ده‌ها برابر نوح! به فرض هم که علم پیشرفت کرد و سرعت‌ها سرسام آور شدند، با حرارت خورشید چه خواهند کرد؟
و این یعنی یه محال واقعی...
جالب این جاس که رسیدن خورشید به زمین براش هیچ کاری نداره. خورشید می تونه در عرض تنها هشت دقیقه پرتوهاش رو به زمین برسونه ... آیا این یه نشونه‌ي کوچیک از عجز آدم‌ها توی کهکشون‌ها نیس؟
پس آدم‌ها به چی مغرورن، آدم‌ها به چی شون می‌نازن؟
آدما باید فکر فتح خورشید رو از سرشون بيرون كنند... .

داستان عشق و مرگ

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:
گیرنده :
همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم
میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای که چه قدر اینجا گرمه !!!

نامه ای از طرف خدا

نامه ای از طرف خدا

بنده ی عزیز من

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. فكر می كنم تلویزیون را  خیلی دوست داری؛ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...
باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً خوابت برد.

 اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارتم و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو
به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی...
دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی.

دوستدارت: خدا

باز باران...!

hmmgrhxxjhb3xd8hm537.jpg

دوستانم مي‌دانند که من آرزوهاي بزرگم را به باد سپرده‌ام، اما گه گاهي که آرزوهاي کوچکي سر بر مي‌آورند، چه زود برآورده مي‌شود!
مثل آرزوي خوردن تمشک‌هاي آخر تابستان از روي بوته‌هاي پر از خار!
مثل به ياد آوردن تمام شعرهاي کتاب‌هاي دبستان که بي‌نهايت دوستشان داشتم و دارم.
چند هفته پيش که زير باران از خانه بيرون زده بودم، ياد شعر باز باران کتاب چهارم دبستان افتادم. زير لب زمزمه‌اش مي‌کردم، اما شعر را يک بيت در ميان و نامنظم به ياد مي‌آوردم، يک آن آرزو کردم کاش تنها يک بار ديگر آن شعرهاي قشنگ را پيدا مي‌کردم تا براي هميشه داشته باشم‌شان!
خواهر کوچکم امسال کلاس چهارم است، از مدرسه که با کتاب‌هاي نو برگشت؛ با شوق کتاب‌هايش را ورق زدم، مثل کودکي که از ذوق داشتن کتاب نو خوابم نمي‌برد... به عادت هميشگي کتاب فارسي را اول از همه به دست گرفتم و تمام داستان‌ها و شعرهايش را قبل از همه‌ي کلاس چهارمي‌ها خواندم.
در ميان کتاب، آرزوي کوچک من پنهان بود؛ باز باران، داستان دو کاج و رنج و گنج؛ هنوز از کتاب‌هاي دبستان حذف نشده‌اند و هنوز خاطره ساز کودکان امروز و جوانان فردا هستند.
وقتي که مي‌خواندمشان گويي تمام دنيا را داشتم، و چه کسي‌ست که بتواند انکار کند خاطرات شيرين کودکي بهترين خاطرات انسان‌اند!
اين شعرها تقديم به آنان که هنوز به دنبال روياهاي شيرين کودکي‌شان هستند.

ادامه نوشته

یه شعر که خیلی دوستش دارم

بند باز

اوبند باز بود.
و اندر تمام شهر بدین پیشه او یکه تاز بود.
آرام چون پلنگ، آزاد چون نسیم
در آسمان چشم تماشاگران خویش می‌گسترید نقش، می‌آفرید سیم...

همچون عقاب قله‌نشین بلندرای، بر بند می‌نشست.
آن گاه با هزار فسوس هراس‌خیز، بر حاضران، نفس را در سینه می‌شکست.

در زیر آسمان، سرمایه‌ای نداشت به جز جان و ریسمان.
لیکن چه جان بود که سراپا خراب دل
دل، پایبند مهری بی‌پا و جان‌گسل

افسوس بر پلنگ که مهتابش عاقبت
از صخره می‌کشاندش بر دره‌ی هلاک.
اندوه بر عقاب که او را شکار خرد
از قله‌های سر به فلک می‌کشد به خاک!


یک روز روی بند، در جست و خیز بود
بر رهگذار زندگی و مرگ و نام و ننگ
با سرنوشت خویشتن، اندر ستیز بود.
دختر میان مردم دیگر نشسته بود.
یک چشمه مانده بود.
آغوش‌ها گشود و به یک پای ایستاد.
سر را بلند کرد و به سوی ستارگان با دست بوسه داد... .

فواره زد غریو تماشاگران.
صد پاره شد سکوت بلورین جایگاه.
خم گشت تا ستایش فتح و غرور را در چشم‌های دختر زیبا کند نگاه!

 

لغزید روی بند...
                    افتاد از طناب...
                   
افسوس برپلنگ...
                   اندوه بر عقاب...!

 


سیاوش کسرایی

پادشاه پیر و امتحان فرزندانش

 

پادشاه پیری بود که می خواست یکی از سه پسر خود را برای سلطنت آینده انتخاب کند.روزی ، سه شاهزاده را صدا کرد و به هر سه نفر مبلغ یکسانی پول داد و از آنها خواست که قبل از عصر همین روز، چیزی بخرند و با آنها یک اتاق را پر کنند.
شاهزاده اول بسیار فکر کرد و با تمام پول برگ نیشکر خرید. اما با این برگها فقط یک سوم اتاق را پر کرد. شاهزاده دوم با این پول پوشال ارزنتر خرید .اما با این پوشال ها فقط نیمی از اتاق را پر کرد.
نزدیک بود آسمان تاریک شود.شاهزاده کوچک با دست خالی برگشت، دیگران بسیار تعجب کردند و از او پرسیدند:"تو چه خریده ای؟" او گفت در راه یک یتیم را دیدم که شمع می فروشد. همه پول را به او دادم و فقط چند شمع را خریدم. اما وقتی که شمع ها را روشن کرد، نور آنها همه اتاق را روشن کرد.

کارگاه نگارش به نقل از وبلاگ دوستداران حسین پناهی

  لطفا همه ی وبلاگ نویسان عزیز بخوانند و رعایت کنند!

نویسنده:محمد 

 آن‌هايی که آيين نگارش را می‌‌دانند و رعايت می‌‌کنند که هيچ. آن‌ها که می‌دانند و رعايت نمی‌کنند، می‌‌توانند هم‌چنان رعايت نکنند؛ زور که نيست. اما آن‌ها که نمی‌دانند و يا می‌‌دانسته‌اند و يادشان رفته، فکر می‌‌کنم اين مطلب گاه‌گداری، به دردشان بخورد.
این پست چند سطری آخر، که فقط کمی بيش‌تر از 10 غلط نگارشی و نقطه‌گذاری دارد! مرا واداشت تا این مطلب را آماده کنم. هر چند این مطلب فتوا يا واجب عينی نيست که اگر کسی رعايت نکند به دوزخ گرفتار شود؛ ولی رعايت نکردن‌شان فحش و لعنت می‌آورد که به‌قطع از بهشت و دوزخ دست‌به‌نقدتر است. و اما برجسته‌ترين غلط‌های مطالب مندرج در این وبلاگ بدون اين که بخواهم مته به خشخاش بگذارم با خواندن مطالب زیر مشخص می‌شود.
  

ادامه نوشته

مختومقلی فراغی

از مختوم قلی فراغی چه می‌دانید؟
او بزرگ‌ترین شاعر ترکمن است که به نوعی مایه فخر ادبیات این قوم محسوب می‌شود. آرامگاه او در استان گلستان و در اطراف مراوه تپه واقع شده است. برای من که ساکن شهری هستم که بومیان آن جا ترکمن‌ها محسوب می‌شوند، خیلی جالب بود اشعار این شاعر نامی را مطالعه کنم. این شعر را که در آن دلیل انتخاب تخلصش را شرح می‌دهد برای وب انتخاب کردم. گمانم برای کسانی که به ادبیات قومی و ملیت‌های مختلف هم علاقه‌مندند جالب باشد که یکی از اشعار او را بخوانند. پس تقدیم به تمام دوستداران ادبیات و شعر محلی و تمام همشهریانم.

ادامه نوشته

در نیایش از خداوند

 

و آنچه را که به بعضى از نسخه‏هاى صحیفه سجادیه اضافه گردیده است.

منظورم از نیایش‏هاى امام زین العابدین (ع) این بود که:

پاک و منزهى! خداوندا که مهربانى پاک و منزهى! خداوندا متعالى گشتى پاک و منزهى!

خداوندا عزت جامه توست پاک و منزهى! خداوندا عظمت پوشش توست پاک و منزهى!

خداوندا بزرگ منشى فرمانروایى توست پاک و منزهى! اى عظیم چه عظیمى پاک و منزهى! پاک و منزه شده‏اى در فرازها می‌شنوى و می‌بنیى آنچه را که زیر خاک پاک و منزهى! تو گواه هر نجوایى پاک و منزهى! جایگاه هر شکوایى پاک و منزهى! حاضر در میان هر گروه پاک و منزهى! بزرگ در امید پاک و منزهى! می‌بینى آنچه را که در زیر آب پاک و منزهى! می‌شنوى نفس‏هاى ماهىها در زیر دریاها پاک و منزهى! آگاهى به ثقل آسمانها پاک و منزهى! آگاهى به وزن زمین‏ها پاک و منزهى! آگاهى به وزن خورشید و ماه پاک و منزهى! آگاهى به وزن تاریکى و نور پاک و منزهى! آگاهى به وزن سایه و باد پاک و منزهى! آگاهى به وزن باد که چقدر کوچک است پاک و منزهى! یگانه مقدس. یگانه مقدس! یگانه مقدس! پاک و منزهى! در شگفتم از کسى که تو را بشناسد، چگونه از تو نهراسد! پاک و منزهى! خدایا! قسم به ستایش تو! پاک و منزهى خدایا! متعالى عظیم.

زهرى از سعید بن مسیب نقل کرد که گفت: اهل مکه از این شهر خارج نمی‌شدند، مگر اینکه على بن الحسین سالار بندگان خارج شود بنابراین، وى خارج شد و من همراه او...

وى جاهایى متوقف شد و دو رکعت نماز خواند. در سجده‏هایش خدا را نیایش کرد. یعنى بدین نیایش: پس نه درختى و نه شهر نماند، مگر با او نیایش کردند. پس ما ترسیدیم. وى سر خود را بلند کرد و گفت: اى سعید! ترسیدى؟ گفتم: بله، فرزند رسول خدا. سپس گفت: این بزرگ‏ترین نیایش است. پدرم از جدم رسول خدا (ص) نقل کرد که فرمود: گناهان با این تسبیح نمی‌مانند. و خداوند جل جلاله، هنگامى که جبرئیل را آفرید، این نیایش که همانا بزرگ ترین نام خداوند به او الهام کرد.

 

رمضان

 

این بار روی سخنم با توست، نه با بندگانت! بی هیچ واسطه ای آمده ام!

 آمده ام گیسوانت را شانه کنم، خویش را در آغوشت رها سازم و با گرمای خداوندی ات یخ های نفرتم را یکی یکی ذوب کنم...

"من نشستم مشق لیلی می کنم

خاطر خود را تسلی می کنم

چون میسر نیست بر من کام او

عشق بازی می کنم با نام او"

 

کاش هرگز نمی آمدی...

Copy-of-EHC8.jpg

...

مدت‌ها بود که منتظر میهمانی بودم که بایستی می‌آمد! قول آمدنش را به من داده بودند، به خاطر ندارم چه کسی، کجا و کی... اما کسی گفته بود که او می‌آید!
تمام اتاق پذیرایی را زیر و رو کرده بودم. پرده‌ها را شسته، وتمام شیشه‌ها را پاک کرده بودم؛ اطمینان دارم که حتی ذره‌ای غبار روی اشیا اتاقم باقی نمانده بود.
آن روز عصر هم کلی خرید کرده بودم که پذیرایی‌ام شایسته‌ی میهمانم باشد، کسی که نمی‌دانستم کی خواهد آمد!
روی میز یک ظرف شیرینی مربایی، کمی آبنبات هل‌دار با مغز بادام درختی، تمام میوه‌های تازه‌ی آن فصل، شکلات هم یادم نرفته بود و آجیل! تمام سلیقه‌ام را به کار گرفته بودم که میز را خوب بچینم.
خدا خدا می‌کردم که او هم مثل من عاشق شیرینی مربایی باشد؛ اگر شیرینی مربایی دوست نداشته باشد، آن وقت چه می‌شود؟

ادامه نوشته

من و تنها دوستم سایه

 سایه‌ام...
کشیده می‌شود، روی سنگ‌های سخت،
ولی خوش به‌حال سایه‌ام،
چون لباس‌های او همیشه تازه است...!

از ترانه های محمد علی بهمنی

             

 (صبح (صبح زود یه قاصدک سوار باد خنک)

 

  به همون رسم قدیم که با هم حرف می زدیم

  زیر گنبد کبود بازم میگم:

  یکی بود یکی نبود...

  قدیما پنجره های خونه ها رو به صحرا وا می شد

  خورشید از بالای کوه خیلی زود پیدا می شد.

  جلوی پنجره ها اینهمه پرده نبود،دیوار نبود

  تو هوای اون روزا،اینهمه دود نبود،غبار نبود.

  قدیما می شد کنار پنجره بشینی و دروازه ها رو ببینی

  آخه شهرای قدیم دروازه داشت

  مثل شهر خودمون که همه دروازه هاش آوازه داشت.

  ***

  یه روز از همون روزا،

  صبح زود یه قاصدک سوار باد خنک،

  اومد از پنجره تو دامن گلرخ کوچولو

   _دختر خوشگل شهر گونه هاش مثل هلو_

  ***

  بچه ها هیچ میدونید قاصدکا،همیشه مژده میارن واسه ما؟!

  اینو گلرخ می دونس،شایدم شنیده بود،

  شایدم خودش با چشماش دیده بود

  که همیشه قاصدک

  با خودش مژده داره،خبر خوب میاره

  شایدم قاصد ک اینو میدونس

  که چرا همیشه از صب تا غروب

  (گلرخ)

  _این دختر خوب_

  از پای پنجره اون ور نمیره

  هر کی از بیرون دروازه میاد

  گلرخ از اون چه سراغی می گیره.

  ***

  _قاصدک!

  مژده می خوام،مژده می خوام

  د بگو خبر چی آوردی برام؟

  از کجا؟از پیش کی میای بگو!

  واسه گفتن چی میای بگو؟

  قاصدک راسه که تو خوش خبری؟

   از همه قاصدا مهربون تری؟

  (همه میگن اونی که رفته میاد...

  یا همین هفته یا اون هفته میاد)

  صب تا شب چشام به این دروازه هاس

  آخه پس اون که میگن میاد کجاس؟؟

  نکنه گم شده باشه قاصدک!

  قاطی مردم شده باشه قاصدک!ندونه راه خونه کدوم وره!

  نکنه شیطونه اونو ببره!!!؟

  قاصدک دلم براش شور می زنه

  نکنه دلش یه وقتی بشکنه؟

  آخه اون خیلی ظریف قاصدک!

  مثل روح من لطیف قاصدک!

  قاصدک تو رو خدا راس بگو...

                               اگه اون فقط یه رویاس بگو!

  ***

  قاصدک حرفای گلرخ و شنفت

  قاصدک هیچی نگفت هیچی نگفت...

  صدای سبز درخت،صدای آبی آب،

  صدای سرخ خروس تو آبادی خواب

  آسمون صاف  قشنگ

  همه جا آفتابی رنگ

  اما گلرخ تو خونه منتظر با دل تنگ

  ***

  _چرا لالی قاصدک؟

  نکنه خواب و خیالی قاصدک؟

  یه دفه چی شد زبون تو؟چی شد؟

  قلب پاک و مهربونتو چی شد؟

  چی شده چرا جوابی نمی دی؟

  نکنه هنوز تو اونو ندیدی؟

  حرف بزن تو رو خدا حرف بزن

  نکنه اون دیگه قهر کرده با من؟

  قاصدک!

   تو رو خدا از اون بگو

                         از زمین خیلیا گفتن تو از آسمون بگو

 

  چی شده؟ چرا زبون بسته شدی؟

   نکنه تو هم ازم خسته شدی؟

  ***

  گاهی وقتا دل گلرخ می گرفت

  مثل گاهی که دل ما می گیره

  مثل وقتی که هوا بارونی نیس

  اما یکهو دل ابرا می گیره

  گاهی وقتا آدما،یه دفه از همه چی دل میکنن

 

  اما پیداس که دارن خودشونو یه جوری گول میزنن

 

  _قاصدک!

   می خواد بیاد می خواد نیاد

  به جهنم اگه ما رو نمی خواد!

  دیگه خوب شناختمش ،شناختمش،

  من خودم اونو ساختمش

  حالا هم خودم خرابش میکنم

  از تو رویاها جوابش می کنم

  ***

  قاصدک حرفای گلرخ و شنفت

  قاصدک هیچی نگفت هیچی نگفت

 

  راسی یادمون باشه!

   اگه رویا نباشه،خوابمون شبیه بیداری میشه

  نمی خوام بگم که بیداری بده

  خوبه،خیلی خوبه

  اما شب و روز خیلی تکراری می شه

***

  _قاصدک! اون آخه مال خودمه

  واسه من اون نه زیاد نه کمه

  زودتر از هر کسی من شناختمش

  هر چی باشه خودم اونو ساختمش

  حالا هم حیف خرابش بکنم ،

  از تو آینه جوابش بکنم

  قاصدک!

  بگو بیاد، بگو بیاد

 

                  بگو گلرخ همیشه تو رو می خواد...!

 

  قاصدک حرفای گلرخ و شنفت

  رفت و یش همه گفت........................................................................!

                                                                                محمد علی بهمنی

                                                                                برای هیچ کس

 

 

حرف من برای تو...

و انسان هر چه به سوی آینده گام بردارد، ضعیف‌تر می‌شود و متکی بودن به خویش را به دست فراموشی می‌سپارد.

آه که کودکان با تمام کوچک بودنشان از ما قوی‌ترند، حتی در انتخاب آنهایی که دوستشان میدارند. آن ها با صلابت به کسی که دوستش دارند ابراز عشق می‌کنند ولی انسان هر چه به سوی آینده گام برمی دارد... .

او شیرینی اقتدار و استقلال خویش را در کام کودکی جا می‌گذارد و با سرعتی دیوانه‌وار به سوی خوشبختی خیالی‌اش می‌شتابد...کاش انسان‌ها می‌توانستند مانند کودکی‌هایشان خوشبخت باشند! و چه اندک‌اند انسان‌هایی که صلابت کودکی را از دست نمی‌دهند.

 انگار فقط کودکان یک انسان‌اند! انسانی که جسمش دربند باید و نباید‌ها اسیر است ولی روحش به بلندای آسمان‌ها وسعت دارد و هیچ گاه اسارت جسمش روح بزرگش را به بند نخواهد کشید...  .

وانسان‌ها هر چه به سوی آینده گام بر می‌دارند... تنها  و تنها  و تنها تر  می‌شوند...!

زندگی هم تموم می شه

آفرینش

ـ چیستم من ؟

زاده ی یک شام لذت بار

روزگاری پیکری بر پیکری پیچید

من به دنیا آمدم...

بی آن که خود خواهم!

 

 

يه شعرقشنگ ديگه فروغ

اعتراف

 تا نهان سازم از تو بار دگر

راز این خاطر پریشان را

می کشم بر نگاه ناز آلود

نرم وسنگین حجاب مژگان

 دل گرفتار خواهشی جانسوز

از خدا راه چاره می جوییم

پارسا وار در برابر تو

سخن از زهد و توبه می گوییم 

آه ، هرگز گمان مبر که دلم

با زبانم رفیق و همراه است

هر چه گفتم دروغ بود...دروغ

کی تو را گفتم آنچه دلخواه است؟ 

تو برایم ترانه می خوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گوئیا خوابم و ترانه تو

از جهانی دگر نشان دارد 

و شاید این را شنیده ای که زنان

در دل آری و نه به لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازند

راز دار و خموش و مکارند 

آه منهم زنم ،زنی که دلش

 در هوای تو می زند پر وبال 

دوستت دارم ای خیال لطیف 

دوستت دارم اي اميد محال 

فروغ فرخ زاد