باز باران...!
دوستانم ميدانند که من آرزوهاي بزرگم را به باد سپردهام، اما گه گاهي که آرزوهاي کوچکي سر بر ميآورند، چه زود برآورده ميشود!
مثل آرزوي خوردن تمشکهاي آخر تابستان از روي بوتههاي پر از خار!
مثل به ياد آوردن تمام شعرهاي کتابهاي دبستان که بينهايت دوستشان داشتم و دارم.
چند هفته پيش که زير باران از خانه بيرون زده بودم، ياد شعر باز باران کتاب چهارم دبستان افتادم. زير لب زمزمهاش ميکردم، اما شعر را يک بيت در ميان و نامنظم به ياد ميآوردم، يک آن آرزو کردم کاش تنها يک بار ديگر آن شعرهاي قشنگ را پيدا ميکردم تا براي هميشه داشته باشمشان!
خواهر کوچکم امسال کلاس چهارم است، از مدرسه که با کتابهاي نو برگشت؛ با شوق کتابهايش را ورق زدم، مثل کودکي که از ذوق داشتن کتاب نو خوابم نميبرد... به عادت هميشگي کتاب فارسي را اول از همه به دست گرفتم و تمام داستانها و شعرهايش را قبل از همهي کلاس چهارميها خواندم.
در ميان کتاب، آرزوي کوچک من پنهان بود؛ باز باران، داستان دو کاج و رنج و گنج؛ هنوز از کتابهاي دبستان حذف نشدهاند و هنوز خاطره ساز کودکان امروز و جوانان فردا هستند.
وقتي که ميخواندمشان گويي تمام دنيا را داشتم، و چه کسيست که بتواند انکار کند خاطرات شيرين کودکي بهترين خاطرات انساناند!
اين شعرها تقديم به آنان که هنوز به دنبال روياهاي شيرين کودکيشان هستند.
باز باران
باز باران، با ترانه
با گهرهاي فراوان
ميخورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران،
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توي جنگلهاي گيلان
کودکي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
با دو پاي کودکانه
ميدويدم همچو آهو
ميپريدم از سر جو
دور ميگشتم ز خانه
ميشنيدم از پرنده
از لب باد وزنده
داستانهاي نهاني
رازهاي زندگاني
برق چون شمشير بران
پاره ميکرد ابرها را
تندر ديوانه غران
مشت ميزد ابرها را
جنگل از باد گريزان
چرخها ميزد چو دريا
دانههاي گرد باران
پهن ميگشتند هر جا
سبزه در زير درختان
رفته رفته گشت دريا
توي اين درياي جوشان
جنگل وارونه پيدا
بس گوارا بود باران
به! چه زيبا بود باران!
ميشنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني
پندهاي آسماني
بشنو از من، کودک من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره
خواه روشن
هست زيبا
هست زيبا
هست زيبا...
گلچين گيلاني.
×××
دو کاج
در کنار خطوط سيم پيام
خارج از ده دو کاج روييدند
ساليان دراز، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ميديدند
روزي از روزهاي پاييزي
زير رگبار و تازيانهي باد
يکي از کاجها به خود لرزيد
خم شد و روي ديگري افتاد
گفت: اي آشنا؛ ببخش مرا
خوب در حال من تأمل کن
ريشههايم ز خاک بيرون است
چند روزي مرا تحمل کن.
کاج همسايه گفت با تندي:
مردم آزار، از تو بيزارم
دور شو، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟
بينوا را سپس تکاني داد
يار بيرحم و بيمحبت او
سيمها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمين نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ديد آن روز
انتقال پيام ممکن نيست
گشت عازم گروه پيجويي
تا ببيند عيب کار از چيست؟
سيمبانان پس از مرمت سيم
راه تکرار بر خطر بستند
يعني آن کاج سنگدل را نيز
با تبر تکه تکه بشکستند
محمد جواد محبت
×××
رنج و گنج
برو کار ميکن مگو چيست کار
که سرمايهي جاودانيست کار
نگر تا که دهقان دانا چه گفت
به فرزندگان، چون همي خواست خفت
که ميراث خود را بداريد دوست
که گنجي ز پيشينيان اندر اوست
من آن را ندانستنم اندر کجاست
پژوهيدن و يافتن با شماست
چو شد مهر مه، کشتگه برکنيد
همه جاي آن زير و بالا کنيد
نمانيد ناکنده جايي ز باغ
بگيريد از آن گنج هر جا سراغ
پدر مرد و پوران به اميد گنج
به کاويدن دشت بردند رنج
به گاو آهن و بيل کندند زود
هم اين جا، هم آن جا و هر جا که بود
قضا را در آن سال، از آن خوب شخم
ز هر تخم برخاست هفتاد تخم
نشد گنج پيدا ولي رنجشان
چنان چون پدر گفت، شد گنجشان
محمد تقي بهار
یادش خیلی بخیر!
