ظهیرالدوله و من و بچه ها
بعد از کلاس با چند تا از بچه ها که همیشه با هم موزه ها و گالری ها را دور می زنیم به سمت ایستگاه مترو امام خمینی رفتیم... بعد از آن قیطریه و بعد هم تجریش و بعد... ظهیرالدوله...
.
.
حتی فکرش را هم نمی کردم که چنین جایی باشد.... مثل تمام آدماهایی که پشت در بسته ی باغ می مانند ما بودیم و دری بسته و صدای پیرزنی از پشت آیفون... اما او بی هیچ مخالفتی در را گشود و ما وارد شدیم...
.
از حسی غریب و گنگ لبریز بود... اولش ترس و دلهره از قدمت باغ و عمارت و بعدش حس دلنشین خلوت و خلسه ی تنهایی.
دختر و پسر جوانی گوشه ای خلوت کرده بودند... آدرس مزار فروغ را که پرسیدیم به ته باغ اشاره کردند... برای پیدا کردنش زمان زیادی گذشت... چند قدمیه رهی معیری به خواب رفته بود... اما آن قدر به آن بها داده نشده بود که در نگاه اول به چشم بیاید... هر چه بود اما از مزار سهراب بهتر بود... لا اقل غریب نبود... آن جا آرامگاه بسیاری از هنرمندان است...
کنار فروغ نشستیم و با صدای خودش به شعرهایش گوش دادیم... اولین بار نبود که با شعرهایش اشک می ریختم اما امروز روز دیگری بود... حس دلبستگی و انس بیشتری با او داشتم...

لحظاتی چند تنها سکوت بود و زمزمه ی فروغ و اشک های داغ ما...
مزارش را که آبی زدیم به سراغ دیگران هم رفتیم... بزرگان موسیقی و ادب ایران دور هم در بزمی همیشگی جمعند... و بودن در آن جا آرامشی بزرگ به من بخشید...
کسانی که زنده اند و هرگز نامشان از تاریخ ایران و گاه جهان محو نخواهد شد...
قمرالملوک وزیری- ملک شعرای بهار- ایرج میرزا- رهی معیری- روح ال.. خالقی- ابوالحسن صبا- رشید یاسمی- داریوش رفیعی...
یادشان گرامی و نامشان باقی...